برنامه امشب ماه عسل از چه سخن گفت ؟
احسان عزیز برنامه ات اشک مان را در آورد . تو از قلبی سخن گفتی که از شنیدن خبر قطع شدن پای همسرش از حرکت ایستاد . حال چگونه توانستی مادری که غم از دست دادن فرزند دلبندش هنوز بر وجودش سنگینی می کند را مهمان صدای قلب پسرش کنی. و با بغضی که سعی در فرو خوردنش داری از او می خواهی تا سر به سینه ای دیگر گذارد و صدای قلب فرزندش را بار دیگر بشنود.
این چه رسمی است که بدون اطلاع مادر او را مهمان صدای قلب پسرش می کنی در حالی که او هنوز باورش نمی شود و خیال او را با آمبولانس بیرون استودیو راحت میکنی . امید وارم این حرکت برای جذب مخاطب نبوده باشد .
وقتی روز شمار بندگی را ورق میزنی الطاف رحمت ایزدی را در لابه لای روزها میبینی بعضی از ماهها شور و حال دیگری دارند . اصلا رنگ و بوی خدا در آنها نمایانتر است . آرام آرام دلنشین و سبکبال پاسی را بر بال ملائک میگذاریم و دستان رمضان را در آغوش میگیریم پای بر شمارش معکوس دل میگذاریم و به سوی عشق و مستی در دست .
به میانه ماه خدا نزدیک شدهایم . نوای رحمت ایزدی به گوش میرسد . در قلب زمان اعظم ملائکه آسمان بر زمین میآیند تا بالهایشان را فرش پای ملکوتیان کنند . آمدند تا تو را بخرند . آیند تا تو را نزد آن معبودی ببرند که خریدار هر یوسف بد سرشت است .
لیالی قدر در انتظارند تا فانوس عشق و عاشقی را بنوازند . معشوقه دل عطر شفا و رحمت را میگستراند، دلبری میکند تا تو را که عاشقی و مجنون، ناز او را بخری .

خدایا چه میشود ما را این شب، پر از رحمت و برکت، اما رسم مجنون شدن را نمیداینم، نمیدانیم که اگر لیلای عالم کاسه گدایی تو را میشکند . تو را دوست دارد و در انتظار یک نگاه پر از نیاز توست . شب قدر آمده است تا تویی که خسته عالم دنیایی، خسته بندگی تن شدهای . چنگ در ریسمان معنویت زنی و قرآن را که سرچشمه معنویات عالم استبا زبان اشک بیارازی با زبانی که تحفه قدح بار است، با زبانی که کیمیای جلای دل است . آن محبوبهای که شنزار گونههای عاشقان را آبیاری میکند تا نهال خوف و رجا در آن برویاند .
شبنمی که اگر لیلای مجنون، گوشه چشمی (نیم نگاهی) بر آن کند همه گناهانت اگر به عدد ستارگان آسمان باشد آمرزیده میشود . آری باید این اشکها را تحفه قدم او کرد .
لطیفا! حال که در رحمتت را به روی ضعیفان و ثروتمندان معنویت گشودهای و حال که من ناچیز قلب رمضان را که با شستن خون در رگها جاری میکند در آغوش خود میفشارم . چگونه میشود این عاشقی که در دام بلای دوست گرفتار استبه خود واگذاری؟
چگونه میشود آن حال و هوای شبهای قدر را از من بستانی تا در این بحر فانی دست و پا زنم . . .
چگونه؟ !
ای الهه ناز! با همه نیاز، به درگاه تو آمدهام تا قلم عفو بر در دریای گناهانم بکشی که که با دیدگانی پاک به زیارت آقا حجة بن الحسن (عج) برسم .
ای محرم راز! با دل پر سوز و گداز، آمدهام تا به شب قدر حلقه گمشده انسانیتم را بیابم که مگر سالک راه تو شوم . ای خدای بی نیاز! با عطش و عشق و نیاز آمدهام تا به حق بهترین بندگانت، به حق سید رسولانت و به حق نالههای عصمت عالم ما را هم رنگی الهی بزنی تا خدایی خدایی شویم .
فاطمه زهرا صدیقه کبری سلام اللّه علیها گوهریست گرانقیمت که هر چه زمان بر آن بگذرد تلألؤ بیشتر می یابد و بر قدر و قیمتش افزوده می گردد و جلوه های تازه ای از این منبع فیض تجلی می کند.
تاکنون کتاب ها و مقاله های بی شماری پیرامون شخصیت سیده زنان عالم بانوی بزرگ اسلام نوشته شده که هر کلام گوشه ای از فضائل و مناقب آن حضرت را بیان کرده است ولی به جرأت می توان گفت که دخت اطهر پیامبر اسلام فاطمه مظلومه بالاتر از این نوشتار و برتر از این گفتار و پندارهاست.
بیش از هزار و چهارصد سال از نزول قرآن کریم می گذرد. مردم مسلمان و علاقمند به خاندان رسالت و ولایت سوره مبارکه کوثر را خوانده و می خوانند میلیون ها بار قرائت شده و بسیاری از مردم آن را در نماز چون خود من خوانده و می خوانیم ولی تا دو سال پیش متوجه سرّی که در سوره کوثر هست ، نبودم ، حتی نویسندگان ، مفسّران و محدّثان هم بدان اشاره ننموده اند ؛ اما به برکات ارادت و محبت به کوثر رسالت آن نکته بر قلبم الهام شد و آن را به عنوان هدیه به یکی از فرزندان شایسته زهرا (س) یعنی مقام معظم رهبری آیة اللّه خامنه ای که خود از میوه های کوثر پر خیر و برکت است ، تقدیم داشتم. شنیده ام که مورد توجّه قرار گرفت و دعا فرمودند.

نکته این است :
ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء واللّه ذوالفضل العظیم.

اشتباهات مکرر در طرحهای گرافیکی و معماری و استفاده از نمادهای فرقههای انحرافی از جمله پرنمادترین فرقه دنیا یعنی فراماسونری، چندی است به شدت افزایش یافته و تا جایی پیش رفته که معنای دیگری را به ذهن حقیقتطلبان متبادر میکند. از گنجاندن طرحهای ماسونی همچون ابراجالبیت در جوار خانه خدا در مکه مکرمه، نماد تک چشم شیطان(لوسیفر) در ایستگاههای اتوبوس تا نمادهای مختلف این جریان در صداوسیما و فیلمها و سریالهای داخلی و خارجی و... چه نتیجهای جز عمدی بودن تکرار این اتفاقات برداشت میشود؟ اتفاقاتی که در دنیای به شدت نمادگرایانه فراماسونرها و انجمنهای مخفی و محافل کابالایی دارای مفهوم ویژهای بوده و به عنوان نشانهای پرمعنا شناخته میشود. فراماسونرها به شکل دیوانهواری نمادگرا هستند.
و اما این بار در شهر ساری ، اشتباهی دیگر در طراحی معماری در ساختمان سرپرستی موسسه مالی و اعتباری مهر .

اشتباهی که ما هر روز از کنار آن می گذریم ، همانند اشتباهات دیگر ...

به یاد دارم نوای شور انگیز شمس الضحی را :
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه ی سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
این جان جان ا فزاست این یا جنت الماواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
در سرزمینی که ( هر جسم را جان می کند جان را خدا د ان می کند )
اول خدا بود ، بعد خاکریز و خویشتن خود
در جوار سبکبالان عاشق..
وقتی گلوله ای بر تن می نشست ، آتش عشق افزون تر می شد . خون در رگها به جوش می آمد و بر زمین جاری می شد . آخرین فریادها با تمام وجود از قفس تن بر می خاست . اکنون وقت پرواز به عالم حقیقت است . گوئی( او) پذیرای مرغ ملکوتی دیگری شده است.
به یاد دارم حماسه های جان برکفان تخریب را، آنان که جان خود بر کف می گرفتند و در آنسوی خاکریزها ، پیشاپیش همه در میدان مین ، در آتش خمپاره و تر کش ، گلستان ابراهیم خلیل الله را در ذهن خود تداعی می کردند . درس ایثار و از خود گذشتگی را باید از آنان آموخت .
حکایت غریبی است ، پرنده ای در قفسی باز و انتظار پرواز ؟
اکنون هنگام پرواز نیست – یاران در راهند
یاران در راهند و زمزمه ای دیگر :
ای مطرب داوو دم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیرو بم هنگام سرخوانی است این
آرزوی پرواز و حسرت تنهائی چون بغض سنگینی فرود می آمد.
رسیدن به یقین ، چون سفیران گمنام عشق ؛ آنان که برقه ی الهی ، طور دلهای مشتاق حق شان را به شعله ی نار انس نور افشان کرد .
بزرگ بودن یا بزرگ شدن کار دشواری نیست . استعداد که داشته باشی و شانس که بیاوری ؛ بزرگ بودن ممکن می شود. آنچه دشوار است بزرگواری است .
بزرگ بودن نه الزاما خوب است و نه ماندگار . بسیارتر از بسیار بزرگانی بوده اند که همیشه برای حفظ تصویر آنان لازم می آید که از نزدیک شدن به آنان اجتناب کنی ، چرا که وقتی همنشین آنان می شوی در پس این افسانه مشهور ؛ شخصیتی ضعیف و کوچک و ناتوان می بینی که بهره بردن از بزرگی باعث شده است که حتی لازم نباشد که عیب های معمول خود را نیز بپوشاند.
اما بزرگواری کار دشواری است . بزرگواری همانا احترام است به خود به عنوان انسان و بزرگ شمردن دیگران به خاطر اینکه آنان انسانند.
گفتنش دشوار است که وقتی نام بزرگ می شود و نان از سفره بیشتر می شود و توان از نیاز افزون تر می گردد ، آدمی در مقابل خواسته های کوچک و حقیرش ضعیف و ضعیف تر می شود.
گفته اند گنج های آدمی حرفهائی است که برای نگفتن دارند . می دانی وقتی به این فکر می کنم که وقتی رازی از دشمنت در دل داری و پنجه اش را بر گلویت احساس می کنی چقدر وسوسه می شوی تا رازهایش را چون سیلی بر گوشش بکوبی و رسوایش کنی .
دانستن و نگفتن کاری نیست که هر کس از عهده اش بر آید . بخصوص برای ما ایرانیان که از فاش کردن دیگران لذتی می بریم و این لذت ما را در قدرتی قاهر می گذارد .
بخشندگی و مهربانی را می توان دید و شاهد بود . اما رفتار کردنش دشوار است.
چه بسیاری از دارندگان ، داشتن خود را مرهون خست خویشند. بخشیدن آنچه در حساب بانکی ات داری شاید ساده ترین کار است . برایت احترام می آورد . احترامی که می شود بعدا در محاسبه ای دیگر آنرا به پول تبدیل کرد.
اما بخشیدن جایگاهت ، یا دادن گوشه ای از احترامی که با زحمت بدست آورده ای ؛ یا مصرف کردن حیثیت و آبرویت برای حفظ حرمت دوستانت و هم کیشانت کاری است سخت دشوار .
بلد نیستیم کسی را که باید بزرگ بشود بزرگ ببینیم . بلد نیستیم کسی را که بزرگی را تاب نمی آورد قانع کنیم .
تشخیص توانائی دیگران و وادار کردن آنها به اینکه به جای خوش بینی بیش از حد یا عدم اعتماد به نفس در حد خود بماند یا قدر خود را بداند ، نیازمند استادی است .
باید دیده باشی جوانکی که دستش می لرزد و نمی تواند حتی یک مقاله را تمام کند تبدیل به نویسنده ای خلاق و پرکار می شود که از استاد نیز فراتر می رود. و تو باید تحمل تحمل کردنش را داشته باشی .
آفریده شدیم که بیافرینیم
آنچه را که در تار وپودمان ؛فریاد بودن وسرودن دارد.
میدانی «نِعم المولی و نِعم النصیر» را گفتن آسان است...
هر کسی می تواند بگوید...
میدانی...هنر «نِعم العبد» شنیدن است...
هنر این است که او تو را صدا کند..
و بگوید چه نیکو بنده ای..
.میدانی به که گفته است این را...«نِعم العبد» را..
به حضرت داوود .
تو زمزمه می کردی «نِعم المولی و نِعم النصیر» را
زمزمه کردی گنجینه دار عالم رنج زینب کبری ( س ) را
توسل را در دستان گرفتی و صبر نگه داشتی
تا تو را رها سازد از این رنج
خود را از حیرتکده ی دنیا رها ساختی
حیرتی میان عقل و عشق
حیرتی میان جسم و روح
بر بلندای همت روحت را استوار گردانیدی
تا هیچ لغزشی تو را از اوج باز ندارد.
منتظر ماندی تا بشنوی «نِعم العبد» را
و چه زیبا شنیدی و بال گشودی
و شنیدی «نِعم العبد»را و پرواز کردید.
براستی چه نیکوبنده ای ......
به طلائیه ، مشهد شهدای گمنام
هنگام شفق
می خواهم در خاکش فرو غلطم و با خود زمزمه کنم
کجائید ای شهیدان خدائی بلا جویان دشت کربلائی
کجائید ای سبکبالان عاشق پرنده تر ز مرغان هوائی
راستی کجائید !
می خواهم خود تکه تکه ی استخوانهایتان را بیایم ، با اشک شستشو دهم و با زبان اشک بپرسم
ای نجات یافتگان از اسارت ، شما که از خدایتان شهادتی حسین گونه خواستید
چه در این خاک دیدید که بر افلاک شدید و آسمان را به زمین دوختید ؟
شعله های آتش وترکشها را چگونه می دیدید؟
با بغض فرو خفته در گلویتان چه کردید ؟ با این خاک در خلوت شبها چه زمزمه می کردید که ملائکه برشما حسرت می خوردند؟
خاک شلمچه چه بوئی داشت ؟ در آنسوی خاکریزها چه دیدید ؟
می خواهم بپرسم درآخرین لبخندتان ،وقتی که سر بر زانوی همسنگرانتان داشتید و از آغوششان پر می گشودید ؛ چه رازی نهفته بود ؟
می خواهم نخلهای سوخته را در آغوش گیرم ، کاش می شد اروند را هم در آغوش گرفت . کاش او با ما سخن می گفت! از اشکهای جاری یاران ، از مردانی شبیه باران .
شما رفتید چون حسینی بودید و حماسه ای حسینی آفریدید . و ما هستیم با کاروان راهیان نور ، تا زینب گونه پیام آور رشادتهایتان باشیم .
شما رفتید چون تاب انتظار نداشتید .ما ماندیم تا انتظار پایان یابد .
اکنون از خداوند متعال می خواهیم تا رحمتی عطا فرماید
و به وعده خود ( ان الارض یرثها عبادی الصالحون) وفا کند .
( فَاینَما تُوَلوا فثم َوجُه الله )
پس به هر سو که روی آورید همانجاست روی خدا.
آری این بود راز شکفتن .آن هنگام که گروهی با خیال راحت خرامیده بودند ؛عاشقان حسینی و شاگردان مکتب خمینی ، در زخمگاه عشق در پی یافتن راهی برای پریدن بودند . اینان رسالت خویش را در دفاع از کیان اسلام و برپائی عدل و داد در جهان و نجات مستضعفین از دست جهانخواران و مستکبران یافتند . سوارانی از قافله عشق که مظهر فداکاری و گذشت بودند . مردانی با لباسی به رنگ خاک با دلی پر از شور درشوق دیدار کربلای حسین (ع) فریاد استقامت سر دادند و سرافرازی خویش را در وصال به معبود می د ید ند. چه زیباست یادشان ، سلام بر آنان ؛ سلام بر روح کبوتران خونین بال قافله عشق .
سلام برمردان آهنین ، آزادگان سرافراز، به انتظارشان ، به یادگاران هشت سال دفاع مقدس که هنوز بوی جبهه می دهند و لباسشان سرمه ای از خاک آنجاست وتکه تکه قلبشان یادگار رویش هزاران گل شقایق است آنان که آتش عشق درونشان هنوز روشن است و صدای موج در خاطرشان پیداست .چه زیباست یادشان .
سلام بر آنانی که رنگ خوابشان سرخ بود و زمزمه مستانه شان هر شب به گوش می رسید . به آنانی که محو شاهد ازل و سر بر سجاده آتش، سرمست جرعه الست شدند .
سلام بر مادران رنج کشیده ای که اینچنین فرزندان رشیدی را در دامان خود پروراندند، به مادرانی که در اشکهاشان خون و در رگهاشان اشک جاریست و پیکر پاک فرزندشان ستاره نورانی این سرزمین..
چه مقدس است این خاک با پیکر قدسی عزیزانی که خاکستر وجود پاکشان امانتی است نزد خاک تا لاله ها برویند . سلام به تماشاگه راز، شلمچه؛ به یاد آنان که شلمچه را کربلای ایران و خاکش را متبرک ساختند. سلام بر کرخه، سلام بر رود عشق ، اروند ؛ به یاد غواصان رودخانه عشق و زمزمه شبانه آنان با رودی پر خروش ، رودی که صاحبان دل دریائی را در خود جای داد. سلام بر نخلهای بی سر که حدیث ایثار واز خودگذشتگی را باید از زبان آنان شنید .
سلام بر دزفول ، مریوان ، قصر شیرین ، تنگه حاج عمران ، بر ماووت ، بر..
وسلام بر شما عزیزانی که وجودتان چون شمع می سوزدو بعد از سالها تحمل رنج و مشقت ،با بالهای شکسته تان دوباره قصد پرواز دارید.
گوئی شما را می خوانند که اینچنین عاشقانه سفر می کنید...
نظرات ()